ای من،بگریز از تنم که این زندان نه تو راست ایمن.
نه تنها از تن ، که از افکار این تن،که نه این است شدن.
شده ایم برای شدن و هماره میکوشیم تا نشویم. چرا که امروز ارزش هامان عوض شده.
زندگی خواه ناخواه ما را به چپ و راست میبرد وما ناچاریم به رفتن که این تقدیر تن ماست.
اما خود را در تن زندانی مکن و مگذار وجودت چون تنت بازیچه شود.
بلکه از بالا او را بنگر و به آن لبخند بزن.
و بدان تو نیز جزئی از آنی که از بالا تو را مینگرد و به تو لبخند میزند اگر با باد سرد بلرزی به تو لبخند میزند و اگر لرزیدنت را نبینی باز هم به تو با مهر مینگرد چرا که او چیزی را میبیند که تو نمیبینی.
تو نمیتوانی از سرما نلرزی و نمیتوانی از آن بگریزی ولی قاطی تن لرزانت مشو سرما را درک کن ولی لرزتنت را نادیده بگیر.
چون آمده ای که به او برسی و زمانی به او میرسی که بنده ی خود را رها کنی و بنده ی تو همان تن توست.
نمیدانم چه حکمتی دارد که همیشه در تنش هاست که یاد میگیری خود را رها کنی
و اگر نباشند تو در همان تن میمانی تا روزی که به خود باز گردی و شاید دیگر دیر باشد
من آن لباس گرم را در تنم نمیخواهم در حالی که به سرما فکر کنم
تن عریانم را زیر رگبار باران میخواهم در حالی که به زیبایی باران بیندیشم
میخواهم همه ی زندگی ام عشق بازی باشد . میخواهم وجودم در تسخیر عشق باشد
گر چه عشق بازی برای تن داران تفریحی بیش نیست.
ولی برای ما تن گریزان و آوارگان تمام زندگی است.